ایستاده
مات و گیج،
با بغض بی تراوش و لجباز در گلو
یک زن
کنار پنجره های بزک شده.
یک طرح نا تمام،
کنار خاطره های فلک شده.
یک حس بی درنگ،
لبریزِ واژه های کبود.
یک خواب گم شده،
در نی نیِ طلوع.
ایستاده،
خیس و گم ،
با فرض مبهم یک عشق ناتمام،
یک سایه،
بر در درگاهِ پنجره.
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387  توسط سوزان یگانه
|

