این ،
شعر نیست،
فصل نگاه من است و تو.
این ،
واژه نیست،
حرف وداع من است و تو.
این بهت نیست،
بغضِ تکیدۀ در هنجر من است!
این سایه نیست،
پیکرِ نادیدۀ من است!
تا کی درونِ دایرۀ تیرگاه خشم؟!
این بی حصار،
دل پوسیدۀ من است؟
هی زخم، زخم،
کجا میشود گریست؟!
هی بغض، بغض،
کجا میشود شکست؟!
این حرف نیست،
حسرت بی تاب بغض هاست.
این اشک نیست،
ریزش دلگیر لحظه هاست.
تا کی فریب کیسۀ رنگین عاشقی؟!
این ،
عشق نیست،
ترس و ترشح تلخ گلایه هاست.
این ،
کوچ نیست،
نقطۀ پایان دست ماست.
این ،
شعر نیست،
آخر کار من و شماست.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388  توسط سوزان یگانه
|

