پشت تقدیر حیاط ما،
کنار حوض و گلخانه،
همینجا پیش این زندان خالیه پرنده،
بوی مرگ تازه می آید!
بوی جان ،
در بردن از این خانه می آید.
فکر افتادن،
کنار دفتر کهنه ،
به گاه طرح مشکوک تو را،
هی پشت هم تکرار کردن ها..
فکر پوسیدن،
درون بستر تنهایی تنها.
فکر لجبازیِ قلبم،
وقت استادن،
فکر ماندن،
در خیال پاک آدمها.
مورمور حس من، ... هنگامۀ مرگ است.
بوی مرگ تازه در حمام می آید،
وقت قل قل کردن خون از شرایینم،
بوی مرگ تازه در رویای عاشق بودنی دیگر،
با بهای مفت یک همبسری خیس و نکبتبار می آید.
بوی من می آید اینجا ،
نیستم اما!
بوی تو می آید اینجا،
نیستی اما!
فاصله مرگ جدید مفصل عشق است؟!!
...
بوی مرگ تازه می آید.
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  توسط سوزان یگانه
|

