ایستاده
مات و گیج،
با بغض بی تراوش و لجباز در گلو
یک زن
کنار پنجره های بزک شده.
یک طرح نا تمام،
کنار خاطره های فلک شده.
یک حس بی درنگ،
لبریزِ واژه های کبود.
یک خواب گم شده،
در نی نیِ طلوع.
ایستاده،
خیس و گم ،
با فرض مبهم یک عشق ناتمام،
یک سایه،
بر در درگاهِ پنجره.

بر فراز،
بی کلام ایستادم.
جهان چه کوچک می نمود.
احساس چه کوچک می نمود.
اوج ، چه پست می نمود.
برفرازِ خودم،
بی کلام ایستادم.
غریبه ای،
به رنگ هولناک زمین.
من،
چه کوچک بود.
هر واژه ملتهب از لحن بغض توست،
وقتی ،
دلت،
کنار لکنت یک ابر،
نبض شکستن است.
هنگام این شکست،
همچون جهیدن رعدی،
وسیع باش.

