درد، دردِ بی خیال زندگیست،
گاه گاهی،
روی احساس بدون طرح من،
نقشی از یک سایه روشن میزند.
آه ها و بی کلام افسوسهاست،
گه گداری،
روی دستان صبورم،
با شکافی تازه و سرد و صریح،
بر خروش تار من،
یک زخمه دیگر میزند.
چون نُتی بر رنگ و رعشه،
بی صداست.
اینکه بر دفترچۀ احساس من،
بی دلیل و مدرک و حتی یقین
ناگهان بر ساز رفتن میزند.
هی پریشانی،
کسالت،
گزگز درماندگی،
زیر پایم شکل یک راه گریز،
از شروع یک سفر دم میزند...
□
اینهمه حرف و کلام و نامه ها
درد، این دردِ عجیب زندگی ست،
کز سر انگشت سر میزند.
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387  توسط سوزان یگانه
|

